i t n o Pirates

هجو

وقتی تو برهه‌ی بدی از زندگی قرار داری، به این فک نکن که فردا یه روزِ دیگه شروع میشه: به این فک کن که امشب یه روزِ دیگه تموم میشه. تسلی بخشه.

امیدوارم سریع‌تر هوا سردِ سرد شه. الان سرده تقریباً، ولی نه در حدی که پولیور و کاپشن نیاز باشه. فقط در حدیه که شبا نشه پنجره رو باز گذاشت. امیدوارم زود سردِ سردِ سرد شه. خلاص شیم از این خورشیدی که چند ماهه عینِ گوه وسطِ آسمونه. خورشید باید بی جون و بی عرضه باشه؛ خورشیدِ دوست داشتنیِ زمستون. 

بیست و پنجِ مهر. عجب.

دمایِ ناکجا همین الان 8 درجه‌ست، در حالی که اینجا الان 16 درجه‌ست. ای بابا. سرد شو دیگه. شاید وقتی سرد شد پیاده‌روی‌های طولانی رو شروع کنم. وقتی خیلی سرد شد.

واقعا از فیلم دیدن بدم میاد. خیلی. داریم هیولا رو با خانواده میبینیم. دیدنِ فیلم بهم احساسِ منفیِ شدیدی میده، خیلی منفی. کاش از اول میگفتم نمیبینم. 

برم اخبار بخونم و قرص خواب و خواب.

۲۵ مهر ۹۸ ، ۰۲:۴۰ محسن
/post/118

24

هیچ

۲۴ مهر ۹۸ ، ۰۳:۳۹ محسن
/post/117

24 مهر

24 مهرِ.

هیچ.

۲۴ مهر ۹۸ ، ۰۲:۱۱ محسن
/post/116

سروصدا، شلوغی (9)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ مهر ۹۸ ، ۲۰:۵۲ محسن
/post/115

گر تو را بخت یارا

ای پرستوهای خسته

که غبارِ هر سفر

به بالهایِتون نشسته،

آیا هنوز هم می‌گذرید

ز شهری که زمونه

به رویم دراشو بسته...

۲۲ مهر ۹۸ ، ۱۵:۴۵ محسن
/post/114

loneliness (19)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ مهر ۹۸ ، ۲۳:۴۸ محسن
/post/113

شنبه‌ی پشم

20 خردادِ امسال فارغ التحصیل شدم. 4 ماه گذشت. چقدر زود. خداروشکر. امیدوارم 4 ماهِ بعدی هم تو یه چشم به هم زدن بگذره، جوری که تعجب کنم از سرعتِ گذرِ عمر.

خوابم میاد، صبح ساعت 8 بیدار شدم و دیشب ساعت 4 و خورده ای خوابیدم. 

میتونم از امروز ناراضی باشم.

احساسِ سردرگمی، نوسان، تشویش.

۲۰ مهر ۹۸ ، ۱۳:۲۷ محسن
/post/112

شنبه

فردا شنبه‌ست.

امیدوارم شنبه‌ی خوبی باشه خدایی. خسته شدم. امیدوارم مدیرعامل جلسه نباشه، مدیر منابع انسانی هم جلسه نباشه، و تکلیفم مشخص شه و با برنامه برگردم خونه. و شایدم مستقیم برم و دفترچه‌مو پُر کنم و پست کنم و بعد برگردم خونه.

دوس دارم برجِ 11 اعزام میشدم، ولی نمیشه. فقط برجای زوج اعزام هست. برج 10 یه کم زوده و برج 12 یه کم دیره حس میکنم. البته اگر که فردا اوکی بشه. اگه همه مسئولاش حاضر باشن باید اوکی شه. ولی دو بارِ قبلی که رفتم اینطور نبوده. امیدوارم فردا شنبه ی خوبی باشه.

جدیداً نمیشه کتاب بخونم. تو این هفته مجموعاً 50 صفحه خوندم. و بیشتر وقتمو پایِ آموزش برنامه نویسی VBA میگذرونم. دوره ی مقدماتیشو کامل دیدم و الان ویدیوهای دوره‌ی پیشرفتشو دارم میبینم. این دوره‌ی جدید خیلی طول میکشه. دیشب از ساعت 9 شب تا 2 نصفه شب درگیرِ یک قسمتِ نیم ساعتیش بودم، البته به طورِ خیلی پراکنده. آدم نمیتونه یه جا پاش بشینه. سنگین تر شده. ولی خوشحالم که این چند ماهِ اخیر به صورتِ جدی نشستم پای اکسل. ارزششو داشت. میتونم 6 ماهِ دیگه متخصصِ اکسل باشم. 

برم یه قرص خواب بخورم تا خوابه کم کم بیاد سراغم. صبح باید بیدار شم.

 

پ ن: این پست خودِ کلیشه بود. زندگیِ کلیشه ای این اواخر.

۲۰ مهر ۹۸ ، ۰۱:۵۱ محسن
/post/111

یادِش

یه پیجِ دوم تو اینستا دارم که باهاش کسیو فالو نکرده بودم و کسی رو هم اَکسپت نیز. 

تا وقتی که گوشی داشتم (یک سال و نیم پیش تقریباً) هر از گاهی مثِ یه وبلاگ آپدیتش میکردم. میگم مثِ وبلاگ، چون کسی نبود که ببینه چی پست میکنم و چی میگم. حتی وبلاگ‌تر از وبلاگ بود.

امروز بعد از 1.5 سال لاگین کردم و دیدم پستای این اکانتمو. 47 تا پست گذاشته بودم، از 94 تا 97. یادم رفته بود خیلیاشونو، اکثر حال و احوالاتی که اونجا ثبت کرده بودم.

یکی از پستام ولی عینِ روز اومد جلوی چشمم. پستی که این زیر میزارم: تهِ شهریور بود و هوا خنک بود و ناکجا بودم. با بچه‌ها رفته بودیم پارک ملت (پارک ملت بین شهرک و شهرِ ناکجا بود. خودِ پارک بزرگ و سرسبز و خوشگل بود، و پشتش هم یه بیابون بی سر و ته). رفتیم حاشیه‌‌ی پشتیِ پارک نشستیم و غروبِ خوشگلشو نگاه کردیم، با بکگراند بیابونِ بی سر و ته... و آوارِ فرهادِ بزرگ که پِلِی میشد...

 

یادش بخیر؟ بله که یادش بخیر. سرزمینِ دوست داشتنیِ دست نیافتنی. ناکجا منو عاشق بیابون کرد.

وقتی 50 روز پیش از مسافرتِ شمال برمیگشتیم، تو مسیرِ برگشت که بودیم عصرْ یه جایی وایسادیم. غروب پشتِ بیابون بود و یکی دو دقیقه بهش خیره شدم. ازدیدنِ غروب و بیابونی که سر و ته نداشت لذت میبردم، لذتی که خوشگلیِ تصنعیِ جنگل بهم نمیداد. و نمیده. 

و نمیشه. نمیشه که تکرار بشن اون روزا، تجدید بشن اون روزا. تموم شد و رفت و تموم شدی و رفتی و تموم شدم و رفت.

۱۹ مهر ۹۸ ، ۰۴:۵۴ محسن
/post/110

رمزِ 19 رقمی. رک و راست

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ مهر ۹۸ ، ۰۳:۰۴ محسن
/post/109