یک سالگرد دیگر.
هفت سال شد. هفت سال.
اوایل سال جدید؛ 1402، بندر همیشه آلوده، تایم کاری کوتاه بهدلیل رمضان، عصرهای در خود، شبهای پلاس در کافه.
امروز کجا ایستاده ام؟
در انتهای مسیر؛ لبه پرتگاه،
در هنگامهی جنـگ؛ میانِ میدان مین،
دقیقهی 90؛ پشت خط آفساید
بعد از کلی فرار کردن رسیدم به آخر مسیر، به یک سربالایی صعب العبور و کریه. راهِ فراری نمانده.
تا امشب 5 ماه از سال جدیدِ قبل را گذارنده ام، و کلاً سه تا مطلب اینجا نوشتم، توی این ماههای پرفشار و پرکار و پرماجرا.
چند ماه مانده به انتهای مجرد بودنم. دارم زن میگیرم. چند ماه فقط. کمتر از انگشتان یک دست. خیلی کم. و من کجای کارم؟ روبروی یک سربالاییِ نتراشیدهی صعب العبور، مقابلِ بن بست، پر از فکر و دغدغه و مشغله و مسئولیت.
10-12 روزی هست که سر کارم. کارِ شلوغ و پلوغ و سنگین و پر مسئولیت و داستان دار. این مدت له شدم لا به لای فشار کارها. یک نیمکرهی مغزم هم که دائم به فکر چیزهای دیگر است. یک سر و هزار سودا.
بعضی وقتها با خودم میگویم: شکر خوردم که جوری زندگی کردم که امروز 400 صفحه فشار رویم باشد، چکار میتوانم بکنم؟ هیچ. تماشا و تلاش بیشتر برای دست و پا زدن و غرق نشدن. بعد میگویم: "این بود زندگی؟". و برای خودم تاسف میخورم که دستی دستی خودم را درگیر سیلاب مسائل و معضلات زندگی کرده ام. ولی چه میشود کرد؟ هیچ، فقط دست و پا زدنِ بیشتر، باید تلاش کرد غرق نشد، باید تا لحظه آخر دست و پا زد. منم دست و پا میزنم. کورکورانه، ناامیدانه، خوشخیالانه، با دهنِ پر از آب، لا به لای سرفه، بعد از نفس عمیق، قبل از موجِ بعدی، إلى العافیه...
بعد از همهی این غرولند ها، امشب خیلی بی هوا به خانه و خانواده گفتم: احساس میکنم بعد از این همه مشغله دلم یک مسافرتِ خیلی خوب میخواهد. و همانقدر بی هوا میخواهم شال و کلاه کنم به سمت ناکجا! هنوز هم هضمش نکردم. باید بخوابم و بیدار شوم و فردا به موضوع فکر کنم. تا رفتن چند روزی مانده.
و من؟ هنوز هم هضمش نکرده ام. باور نمیکنم که دارم میروم، برای آخرین بار.
وقتی فهمیدم تیر شده خیلی دیر بود. شبِ 25 تیر بود. تعجب کردم که زمان چقدر زود گذشته.
مدت هاست که دارم فرار میکنم، از خودم، از دیگران. گیر افتاده ام، میان یک بازی بی حسابوکتاب گیر کرده ام و با کله به سوی هیچ میرانم.
گیر افتاده ام. میان گرما و ازدحام.
امروز نیمه ی عید است.
در یک دو ماهی که گذشت کم و بیش اتفاقاتی هم افتاد.
سال تحویل شد. تولدم گذشت. و سیام بهمن 1400، وسط موج اومیکرون و کرونا، یک بلیط قرار گرفتم به مقصد ناکجا...
...
...
از سفر حرف زیاد است، چه میشود گفت؟ ده روز عمیقاً و تماماً زندگی کردم...
...
و امروز نیمهی عید است، عیدِ دیگران، من باید پسفردا برگردم وسط شرجی و گرما سرِ کار.
حرف دیگری نیست.
اوایل بهمن است و دی به سرعت گذشت. دی هم ماهِ بی ارزشی بود. ماههای بیارزش یکی یکی دارند میگذرند و از آنها و من هیچ نمیماند، چه بهتر. که چنین ایامی باید بگذرند و بروند به قعر جهنم.
احساس فشار میکنم. من کماکان تکان نخوردهام و قراری هم بر حرکت ندارم، گیر کردهام میانِ گُه. شاید از خستگیست. بطور معمول ماهانه بین 20 الی 30 و اندی روز توی کارگاه، وسط یک بیابان از ساعت 6 صبح تا 7 یا 8 عصر سر کارم و رُسَم کشیده میشود. حتی جمعهها هم از 6 صبح سر کارم، و این یعنی خودِ خستگی. پس توانِ تکان خوردن باقی نمیماند. حتی از خستگی نمیتوانم فکر کنم. دنبالِ یک لحظه زندگیام ولی فکرش هم خستهام میکند.
مدتهاست که قرار است یک هفته برای مسافرت بروم به ناکجا. اولش اردیبهشتِ امسال قصد رفتن داشتم که اوضاع کرونا کشور را به هم ریخت و سفر ملغی شد. بعد تصیمیم گرفتم شهریور بروم که سویهی دلتا کشتار به راه انداخت و حالا که قصدِ بهمن را کردهام سویهی اُمیکرون دارد ظهور میکند. ولی ایندفعه به کتفم هم نیست. اگر برنامهی مرخصیهای قمردرعقربم به هم نخورد و زنده باشم بعد از بیست بهمن بلیطم را میخرم. بلیط ناکجا را میگیرم و به مدت یک هفته از میان جهنم پرت میشوم وسط بهشت.
البته ابر و باد و مه و خورشید و فلک سنگ دارند میاندازند که ایندفعه هم مسافرتم کنسل شود، ولی نمیگذارم. چون واقعا خستهام. و واقعا نیاز دارم به یک پالایشِ روحی. به یک هفته آرامش در شرق اندوه...
پ ن: خستهام. این روزها توان ایستادن هم ندارم. خستهتر از همیشه، بعد از طی کردنِ کلی سر بالایی.
آذر هم گذشت. خیلی سریع. دیماه شروع شد و من اینرا امروز فهمیدم. دو ماه مانده به اسفند، و من تکان نخوردهام.
پ ن: یک شب سرد زمستانی،
بندر،
اتاقم توی کارگاه.
خانوادهام را واقعاً دوست دارم، عزیزانم را هم دوست دارم. و بجز دغدغهی آنها هیچچیز در تمامِ کیهان برایم اهمیّت ندارد.
از هیچ چیز نمیرنجم، از هیچ چیز نمیترسم، از هیچ چیز گریزان نیستم. فقط و فقط از آنچه میترسم و رنج میکشم و گریزانم که مربوط به خانواده و عزیزانم باشد. توی زندگی فقط از مشکلات و احساساتِ بد و رنج و سختیِ عزیزانم میترسم. و بجز اینها هر چه که هست جزئی از توّهمِ زندگیست و خم به ابرویم نمیآورد.
اگر کس و کاری نداشتم میتوانستم راحت زندگی کنم، و میتوانستم راحتتر از آن بمیرم. الآن ولی از مردن هم میترسم، چون غم به دل عزیزانم مینشاند. درحالیکه من حاضرم هزار بار بمیرم ولی غم به دلشان نیاید. نتیجتاً بمیرم یا نمیرم؟ طبیعتاً نمردنم مطلوبِ آنهاست. و من برای رضای خاطرِ عزیزانم حتی حاضرم نَمیرم! بالاتر از سیاهی رنگ هست؟ بگذاریدش برای من.