i t f o Pirates

آبانِ 400، گذار و گذار...

امروز پانزده آبان است، امروز پانزدهم آبان بود. میانه‌ی پاییزِ امسال. کدام پاییز؟ باید رید به پاییزی که رنگ و بو ندارد.

مهرماه گذشت. اوایلِ مهر در یک پروژه جدید استخدام شدم، یک پروژه‌ی مزخرف. وسطِ خاک و خل. تنها خوبیش این است که مشرف به دریاست، روی یک تپه بالای خلیج. که البته از این خوبی هم بی‌نصیب مانده‌ام تا حالا، هوای جنوب هنوز جهنمی‌ست و نمی‌شود از دفتر و کولر دور شد.


الان خانه‌ام، برای مرخصی آمدم. اینجا واقعا پاییز است، عصر که خواهرزاده‌ی عزیزم را برده بودم توی محوطه‌ بگردانم یخ زدم با یک لا لباس. لباس گرم ندارم. دیگر لباس گرم ندارم. 2 سال است که میخ شده‌ام به جنوب و تابستان و گرما و تابستان. کاپشن قدیمیِ قشنگم هم رو به پوسیدن و زوال است. با خودم نیاوردمش خانه. چون یادم نبود بیرون از آن بیابان و پروژه چیزی به نامِ پاییز و سرما وجود دارد.

هنوز مانده تا بندر سرد شود، تا چند روز پیش که آنجا بودم هوا گرم بود. شب ها بهاری میشد و روزها گرمِ گرم. ولی شیراز پاییزی‌ست. حداقل ادای پاییز در می‌آورد و انصافاً لباسِ گرم می‌طلبد.


امروز یکهو مهدی کلی عکس توی تلگرام فرستاد، عکس های ناکجا... . برای گرفتن مدرک رفته آنجا. چقدر خلوت و سوت و کور بود! دلم پر کشید برای آن همه سکون و سکوت و انزوا. دلم پر کشید برای آن سرمای خالص، برای آن همه جادو در آسمان و زمینش...

من کِی می‌توانم بروم؟ نمیدانم... دلم پر میکشد برای یک لحظه حضور در ابدیتِ آنجا، برای یک لحظه قدم زدن توی کوچه‌های غریبش، برای یک اسپرسویِ تک نفره توی یکی از کافه‌هایش... 
بهمن می‌روم، شاید هم اسفند. باید بروم. بروم که مدرک لیسانسم را از دانشگاه بگیرم، شوخی بردار که نیست، باید مدرکم را تحویلِ شرکت دهم! پس حتماً باید بروم، چه کرونا باشد و چه نباشد، چه موافق باشند چه نباشند، زمین به آسمان برسد و آسمان به زمین برسد یک هفته از زمستانِ امسال را آنجا خواهم بود. البته بیشتر، 8 یا 9 روز. آنجا یک روز هم وجودیت و هستی دارد، هر روزی که آنجا باشی وجود داری، به اندازه‌ی همان روز، به اندازه‌ی ابدیت.

ولی اینجا...؟ اینجا وجود در کار نیست، اینجا فقط حضور دارم. چه یک روز بگذرد چه یک فصل چه یک سال، هیچ کدام معنا ندارد، اینجا تمامِ این‌ها عدد و رقم هستند، هیچ موجودیتی ندارند و من هم موجودیتی ندارم.اینجا یک روزش مث یک سال و یک سالش مثل یک روزش است؛ بی ارزش و بدردنخور. 

باید 70 الی 100 روز صبر کنم. اگر بشود بهمن رفت که 70 روز انتظار لازم است، اگر هم رفتنم به اسفند کشید 100 روز. 
میگذرانم. این 70 روزها و 100 روزها هیچ اهمیتی ندارند، اگر دکمه ی skip وجود داشت ردشان میکردم که بروند به جهنم. تمامِ بقیه‌ی زندگی‌ام وقتی از آنجا دور باشم ارزشی ندارند.
قبل از ناکجا هیچ روزی از زندگی‌‌ام ارزش و معنایی نداشت، بعد از ترکِ ناکجا هم همینطور. و تا به ابد وضع به همین منوال است. 

میخواهم آنجا بمیرم.

۱۵ آبان ۰۰ ، ۲۲:۵۶ از یاد رفته
ویرایش پست

آخرین روزهای تابستانِ 1400

نزدیکِ پاییز. 
نزدیک به اتمامِ خدمت، نزدیک به استخدام و استقلال، و نزدیک به چند مزخرفِ دیگر.
دلم هیچ چیز نمیخواهد، به جز 9 یا 10 ساعت خواب. ولی 4 ساعت وقت برای خوابیدن دارم.
اوضاع شلوغ و در هم است. سخت و فشرده. پاوربی‌آی. تسویه‌حساب. جمع‌کردن و رفتن. جاگیرشدن. کار جدید. کار کار کار...

پ ن: و من حالا هم خسته‌ام. و خسته تمامِ این‌ها را هم طی می‌کنم. همه چیز طی می‌شود. چطورش خیلی مطرح نیست.

۳۰ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۴۰ از یاد رفته
ویرایش پست

بی‌رنگ

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۳۲ از یاد رفته
ویرایش پست

دنیا

دنیا جای خوبیست. زندگی چیز قشنگیست. ولی برای آدم‌های بی تفاوت و پوست‌کلفت.
من اینجا چه میکنم؟ من این وسط چه گهی میخورم؟ 
جای من اینجا نبود، جای من اینجا نیست. جای من نمی‌تواند اینجا باشد. 
لعنت به جبر.

۰۱ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۱۸ از یاد رفته
ویرایش پست

ویروس

بالاخره من هم اسیرِ ویروس شدم. یا شاید ویروس اسیرِ من. قرنطینه ام ولی احساس تنهایی نمیکنم، من با ویروسم توی این خانه قرنطینه‌ایم. تنها نیستم.
گغتم خانه. خانه‌ی خوبیست، یک واحدِ دو خوابه‌ی مبله طبقه‌ی 4 نزدیک تپه‌های اینورِ شهر. خانه‌های نزدیکِ تپه و مشرف به شهر را دوست دارم.

وقتی فهمیدم که بزودی مبتلا می‌شوم به چه فکر کردم؟ به اینکه :امیدوارم مُسکن‌ها روی بیماری‌های حاد تنفسی موثر باشند. میخواستم ترجیحاً دردِ کمتری متحمل شوم. فقط همین.
وقتی مبتلا شدم به چه فکر کردم؟ به اینکه: نزدیک شدم! ولی زهی خیالِ باطل. نزدیک نشده بودم. ویروس فقط به سیستم گوارش یورش برد، نه تنفس. و این یعنی آزارِ بی حاصل. حالا باید مدت‌ها صبر کنم، شاید سال‌های سال...


ماهِ پیش سوار تاکسی بین شهری بودم و داشتیم با سرعت 120 کیلومتر بر ساعت یک سراشیبیِ ملو را رد میکردیم. یکهو یک ماشینِ خاموش که کنار جاده وایساده بود پیچید وسطِ لاین ما تا مثلا دور بزند. ولی در واقعیت جوری بود که انگار وسطِ جاده بی‌حرکت وایساده بود، چون بهش خیلی نزدیک بودیم و ما خیلی تند میرفتیم و آن ماشین لاک‌پشتی.
همان لحظه اول که دیدم یک ماشین چند متر جلوتر از ما دارد آرام میپیچد وسطِ جاده شوکه شدم و سریع شروع به دادنِ فحشِ ناموس کردم، و وقتی به آخرین کلمه‌ی فحشم رسیدم تصادف کردیم و هم ما و هم آنها دور خودمان دور خوردیم و هر کسی رفت یک سمتی. نفهمیدم چه شد که چپ نکردیم. نفهمیدم چه شد که هیچکس نمُرد. بنظرم راننده‌ی ما خیلی ماهر بود. به هر حال؛ توی آن چند ثانیه‌ی کوتاه که آن تصادفِ سنگین اتفاق افتاد (که کلش به اندازه‌ی دادنِ یک فحش طول کشید) احساسِ عجیبی داشتم. به خودم گفتم بالاخره رسید!، فقط برای چند ثانیه، شاید کمتر از 4 ثانیه. احساس عجیبی که مثلِ یک چرتِ شیرین بود که با یک تصادفِ بی حاصل پاره شد! تصادفی که فقط ماشین ها را ترکاند.

 

و من هنوز هم اینجام. یک ماهِ پرحادثه‌ی بی‌ثمر را طی می‌کنم. کرونایی که گرفتم هم شدید نیست و چیز بی عرضه ایست. امیدوارم همه‌ی آدم‌ها به همین کروناهای بی عرضه و بی عارضه مبتلا شوند. خسته شدم از دیدنِ اعدادِ 500 و 600 که هر روز اعلام می‌کنند. چه خبر است؟ چه شده؟ چه می‌شود؟ آدم‌ها گناه دارند. آدم‌ها بی‌گناهند...


پ ن: از زندگی بدم نمی‌آید. ولی از عدمْ هم بدم نمی‌آید. بنظرم به اندازه‌ی مکفی زندگی کرده‌ام، قدّ یک کفِ دست. بس نیست؟

۲۹ مرداد ۰۰ ، ۲۳:۰۹ از یاد رفته
ویرایش پست

دنیا وفا ندارد

حدود سه ماه می‌شد که حرف نزده بودیم. و سه ماه می‌شود که صدایش را نشنیده‌ام.

خسته است. خسته ام. خسته ایم. در این آشفته بازارِ زندگی.

درکش میکنم؟ من همه را درک میکنم. 
واقعاً درکش میکنم؟ "رنج" انتها ندارد، نمی‌دانم تا کجایش رفته، اگر از یک جایی فراتر رفته باشد نمی‌توانم درکش کنم. 

بهش فکر میکنم. غصه میخورم، مثلِ تمامِ این سال‌ها. چون مهم است، او مهم است. ولی او شعورِ کافی ندارد. شاید هم رنجِ زیاده از حد دارد. به هر حال میان‌مان صدها سال نوری فاصله افتاده. 

 

هر لحظه دوست دارم صدایش بزنم. Last seen 5 hours ago. دوست ندارم خاطرش مکدرتر شود. تلگرام را می‌بندم. مادامی که Last seen اَش فایو اورز اِگو است ده بارِ دیگر می‌خواهم صدایش بزنم. چه بگویم؟ 

دنیا وفا ندارد، ای نورِ هر دو دیده...

 

صدایش نمی‌زنم. هیچ چیزِ بی‌‌خودی نمی‌خواهم بگویم.

سه ماه دیگر می‌گذرد؟ رنج‌ها توی این سه ماه چه می‌شوند؟ چه می‌کنند؟ چه می‌کنم؟ چه می‌کنیم؟ 

چه می‌کنی دخترم؟ 

۰۹ مرداد ۰۰ ، ۰۲:۱۱ از یاد رفته
ویرایش پست

گذر

اردیبهشت، تیر، مرداد. اگر درست نوشته باشم. خرداد جا ماند! 
اردیبهشت، خرداد، تیر و مرداد. این‌ها همه گذشتند. و من بعد از 5 ماه مرخصی گرفتم و زدم بیرون از آن بیابانِ گرم و شرجی، فوق العاده گرم و بی نهایت شرجی.

خسته‌ی خسته‌ی خسته‌ی خسته. ولی نه ناراحت. خسته و عصبی. اوایل مرداد یک‌هزاروچهارصد.

 

پی‌نوشت: خانه متزلزل است. خانه از پای‌بست ویران است. و من هم ویران، و مردم ویران و روزگار ویران. 

پی‌نوشت 2: یک خرابه به نامِ ایران.

۰۸ مرداد ۰۰ ، ۰۳:۱۶ از یاد رفته
ویرایش پست

روزهای بزنگاه

قرار بود ششم اردیبهشت بار و بنه‌مان را جمع کنیم و برای مسافرت برویم آنجا، به ناکجا. که مردم ریدند در پروتکل‌های بهداشتی و کشور بالکل قرمز شد و ما ماندیم و کرونا و سماق مکیدن.

دوست دارم بروم. این روزها، بعد از مدتهای مدید احساسِ سرگشتگی می‌کنم. احساس خستگی و غم. البته نه خیلی زیاد. تا حدی. دوست دارم بروم آنجا و بزنم به شهر و کوچه ها و کافه ها و کوه و پارک. ولی کروناست و توی این بیابانِ گرم، زیرِ خودِ فلر در اتاقِ جدیدم در کمپ جدید نشسته ام و تایپ میکنم.

این روزها هی میگذرند. نباید بگذارم مفت و بی هیچ بگذرند. باید بگیرمشان توی مشتم و بچلانمشان. همه چیز نزدیک است! باید سرم را بندازم پایین و چند ماه هِی شخم بزنم و شخم بزنم و شخم بزنم. باید از این رکود و سکون بگذرم و برسم به کارهام. و میدانم که سخت است. انرژی ندارم. خالیِ خالیم. آن مسافرتِ کوفتی علاج این خستگی بود، میشد بعد از آن بچسبم به کار و جمع و جور کنم وضعیتِ جاری را. 
 

ولی الان در اتاقِ جدیدِ خوبم نشسته‌ام و خسته‌ام و میدانم که این خستگی با خواب در نمی‌رود. گه بگیرندش.

۰۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۲:۲۵ از یاد رفته
ویرایش پست

کمی نامتعادل

میانه ی بهار 1400، میانه‌ی فلر و بیابان و گمگشتگی.

۲۹ فروردين ۰۰ ، ۰۹:۳۱ از یاد رفته
ویرایش پست

خب

از فردا به مدت 2 ماه نت نخواهم داشت.

دوباره کار و آن کارگاهِ وسطِ بیابان. امیدوارم بشود این سِری هم خیلی کتاب بخوانم. 4 ماهِ اولی که آنجا بودم خیلی کتاب خواندم، خیلی. و آخرش بچه ها میگفتند الان درک میکنیم که چرا با خودت موبایل و لپتاپ نیاوردی وسطِ این بیابان.

البته چند ماهِ آخر سرمان خیلی شلوغ بود و فرصتِ خاراندندش را هم نداشتیم. ولی الان نفرِ جدید برای دفترمان استخدام کرده اند و کارها باید سبک تر شده باشد. تازه دو نفر دیگر هم قرار است برای دفترمان جذب شود. امیدوارم بشود. کارها سبک شود دوباره خیلی کتاب میخوانم. چون خیلی کتاب هست که باید بخوانم. خیلی دلم میخواهد خیلی کتابها را بخوانم. امیدوارم زودتر همکارانِ جدیدم را بگیرند که بروم یک گوشه و کتاب بخوانم. اینقدر بخوانم که بمیرم.

۲۹ آذر ۹۹ ، ۱۹:۲۲ از یاد رفته
ویرایش پست

میانه‌ی مرخصیِ آذر

دنیا وفا ندارد، اِی نورِ هر دو دیده...

۲۵ آذر ۹۹ ، ۲۰:۰۳ از یاد رفته
ویرایش پست

تماشا شدن

قبل نوشت: چرا بعد از برگشتِ مجدد به وب، کتابی و رسمی مینویسم؟ شاید برای سپهرداد باشد. همیشه کتابی نوشتن را دوست داشتم، ولی برعکس تلاش میکردم توی نوشته های وبلاگم تا حد ممکن کلماتِ کتابی و قلمبه سلمبه ننویسم. و سپهرداد روشنم کرد. از بس که خوب و عالی مینویسد. در ثانی، رسمی نوشتن تمرینی برای رسمی نوشتن است!

توی تمامِ ماه های گذشته نه اینترنتی داشتم و نه موبایلِ هوشمندی. 3 سال پیش تلفن همراهِ هوشمند را کنار گذاشتم و موبایلِ ساده‌ی نوکیا گرفتم دستم. البته نه خیلی ساده. یک ذره امکانات دارد، مثلا بلوتوث دارد، آهنگ پخش میکند (با صدای نکره)، و یک مرورگر فکستنیِ ماقبلِ تاریخ دارد که متنِ بعضی وبلاگ ها را باز میکند! صرفاً متنِ نوشته های بعضی از وبلاگ ها.

و من توی تمامِ هفت ماهِ گذشته، وقتی توی آن محیطِ کارگاهیِ خشک و بی روحِ وسطِ بیابان، تنها و بیکار بودم به سپهرداد و البته آبان سر میزدم. آدرسشان ساده بود و حفظ بودم. آبان کم مینوشت و کوتاه، ولی سپهرداد بگی نگی همیشه مینوشت و وقتی مینوشت طولانی و مردافکن مینوشت. و هر دوشان خوب مینوشتند و کتابی. و به خودم گفتم وقتی برگردم من هم رسمی مینویسم.

سپهرداد را دوست دارم، وبلاگ های نسبتا زیادی (حداقل 5-6 تا) را دوست دارم، ولی سپهراد میانِ آنها نگین است. به جز قلمِ دوست داشتنیش، بقیه ی چیز های وبلاگش هم آدم را کیفور میکند. در ستون سمت چپش نوشته:

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند..

برگرفته شده از sepehrdad.blog.ir

هر وقت وبلاگش را باز میکنم بلاشک این وصف و شرحِ حال را دوباره میخوانم و لذت میبرم. برای گوشیِ ساده ی من تمامِ وبلاگش یک ستونِ بی پس‌زمینه ی خیلی دراز میشود و باید دستم را 40 ثانیه روی دکمه ی "پایین" نگه دارم تا به جدیدترین مطلبش برسم. وقتی شستم روی دکمه ی "پایین" است آرشیو وبلاگش هم از جلوی چشمم میگذرد و کیف میکنم.. آذرِ 97.. مهرِ 93.. خرداد 90.. آبان 88.. دی 87.. .انصافاً خیلی پر و پیمان است. البته همیشه هم کیف نمیکنم، بعضی وقت ها وبلاگش که باز میشد دستم را 40 ثانیه روی همان دکمه نگه میداشتم و وقتی به مطلبش میرسیدم میدیدم مطلبِ قبلیست و چیزِ جدیدی نگذاشته، بعد آبان را باز میکردم و آن هم مطلب جدیدی نداشت و اگر داشت فراخورِ شرایطْ غمزده بود(درکش میکردم).   و گوشی را کنار میگذاشتمو خیره میماندم به سقفِ همیشه سفیدِ کانِکس. 

روزهای زیادی را در کانکس های آن کارگاهِ دورافتاده طی کردم. روزهای خیلی زیادی. گاهی یادم میرفت کرونا وجود دارد، به دور از اخبار، به دور از آدم ها، به دور از دنیای مجازی و به دور از دنیای واقعی. توی کارگاه، وسطِ بیابان، من بودم و احساس میکردم تکْ افتاده ام گوشه ی دنیا. تنها پاتوقِ دنجم فضایِ پشتِ سوله‌مان بود، یعنی پشتِ آخرین سوله. جایی که جلویش یک تپه ی تراشیده هست و فنس و سیم خاردار، و پشتش هم آخرین سوله‌ی کمپِ خوابگاه. آنجا فقط منم و من. آنجا من بودم و من. آنجا من خواهم بود و من. گوشه ی دنیا.

 

امشب دقت کردم که بلاگرها -که اکثراً دارای تیپ های شخصیتیِ مشابه هستند و میشود به عنوانِ یک کُلِ واحد بهشان نگاه کرد- زدند توی کارِ کانال تلگرام. خیلی ها. و به این فکر کردم که من هم یک برهه ای بدم نمی آمد کانال داشته باشم و 20-30 تا مخاطب، و برایشان یا برای خودم بنویسم. من هم بعضی وقت ها بدم نمی‌آمد. اسم این را میگذارم "نیاز به تماشاگر داشتن" (این توصیف را از جنابِ رومن گاری قرض میگیرم). بلاگر ها، همین آدم هایی که -به عنوان یک کلِ واحد- ویژگی‌شان درونگرایی‌ست و نسبت به مابقیِ جامعه آدم های عمیق تری هستند، همین ها هم نیاز به تماشاگر دارند. اصلاً بد نیست! بنی بشر نیاز به تماشاگر دارد، منتها هر کس به یک قیمتی.

حداقل این را میتوانم بگویم که بلاگرها احتمالاً به هر قیمتی تماشاگر نمیخواهند. اگر به کسی که ذاتاً سنخیتی با وبلاگ ندارد (یکی خارج از جامعه ی بلاگرها) یک وبلاگ بدهی، اسم کوچک و فامیلی و اسم پدر و آدرس خانه و شماره شناسنامه اش را هم تویش مینویسد و توی بوق و کرنا میگذارد! توی اینستاگرام هم آدرس وبلاگش را شِیر میکند و به همه ی دوستان و رفقا هم میدهدش. منظورم از نیاز به تماشاگر داشتن به هر قیمت، این است. وبلاگ را از یک حریمِ امن و دفترِ یادداشت تبدیل میکند به یک صحنه ی نمایش برای جبرانِ یک سری چیزها.

و البته کسانی که اخیراً دیده ام که زدند توی کارِ کانال، همه‌شان با نام و شخصیتِ مستعار بوده اند و حریم امنشان را حفظ کرده اند و از نظرم نیازشان به تماشاگر داشتن طبیعی بوده. وقتی 15 سالم بود، یعنی 10 سالِ پیش، کامنت های وبلاگم را بستم و بعد از آن اکثرِ اوقات کامنتهای وبلاگ هایم بسته مانده. با اینحال من هم بعضی وقت ها نیاز به تماشاگر دارم.

همین چند ماه پیش، وقتی 2 ماهِ تمام بدونِ مرخصی توی کارگاه مانده بودم و از همه ی عالم و آدم به دور بودم، شانسی چند تا آدرس با پسوندِ blog.ir زدم توی مرورگرِ فسیلِ گوشیِ ساده ام و اولین وبلاگی که باز شد شروع کردم به نوشتنِ یک کامنتِ بلندبالا برایش. توی شروع کامنتم نوشتم "من محسنم و یک جایی گیر افتادم که مدتهاست آدمی دور و برم نبوده است و...". و تهِ کامنت نوشتم: "میدانم وقتی دکمه ی ارسال را بزنم به احتمال قریب به یقین این کامنت ارسال نمیشود، چون مرورگرِ گوشی‌ام ساده تر از آن است که بشود با آن کامنت ارسال کرد". و وقتی روی دکمه ی ارسال کلیک کردم، مطابق انتظارم هیچ اتفاقی نیوفتاد و کامنتم ارسال نشد :) 

من هم نیاز به تماشاگر داشتم، هر چند تماشاگری گیرم نیامد و رفتم و پشتِ آخرین سوله، روبروی تپه ی تراشیده شده و فنس‌ها و سیم خاردار نشستم. 

علی ای حال، تماشاگر خواستن خوب است یا معمولی یا افتضاح؟ روده درازی نکنم و فقط اشاره کنم که "سطوح مختلف دارد". قطعا سطوح مختلف دارد و آدم ها را میشود طبق همین سطوح دسته بندی کرد.

بس.

۲۵ آذر ۹۹ ، ۰۱:۵۱ از یاد رفته
ویرایش پست

آهسته

زمان، تیغی‌ست که زخم نمی‌زند.

۲۵ آذر ۹۹ ، ۰۰:۴۷ از یاد رفته
ویرایش پست